پسر تنهایی

وقتیـــــ تو نیستیــــ ، نگاهمـــ حوصلهـــ نمیــــ کند پایشـــ را از چشممـــــ بیرونـــــ بگذارد.-


به وبلاگ پسرتنهایی خوش آمدین امیدوارم مورد


رضایت شما واقع گردد.باتشکر مدیریت وبلاگ



نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 13:34 توسط تنها| |


ایـنکـه چـــقـدر از آن روز هــا گـــذشـتــه . . . . . .

یـا ایـنکـه چــقـدر هـــر دو مــان عــــــوض شــده ایم

یا اینـکه هــر کــدامـمــان کـجـــــای دنـیا افــــتـاده ایـم

اصـلا مهـــم نیــست !

باران کــه بـبارد هـــر وقـتـی کـه می خــــواهــد باشـــد ،

دل هـــایـــمـان هـــــوای هـم را می کـنـد  . . . !!!

البته همراه بایه نخ سیگار

برچسب‌ها: باران, باران که ببارد, دل هایمان هوای هم را می کند, چقدر از آن روزها گذشته, چقدر عوض شدیم
نوشته شده در شنبه هشتم آذر 1393ساعت 11:38 توسط تنها| |
 

 

خـــوبِ مـــن ، هـنــر در فــاصـلـه هــاســت . . .

 

زیـاد نـزدیـک بـه هـم مـیسـوزیـم و زیــاد دور از هـم یـخ میزنـیـم !

 

تــو ، نـبـایـد آنـکـسی بـاشـی کـه مـن مـیـخـواهـم ،

 

و مــن نـبــایــد آنـکـسی بـاشــم کـه تـو مـیـخــواهــی . . .

 

کـسـی کـه تــو از مــن مـی خـواهـی بـسـازی ،

 

یـا کـمـبــودهـایــت هـسـتـنـد یـا آرزوهـایـت . . .

 

مـن بــایــد بـهـتــریــن خــودم بـاشــم بــرای تــو ،

 

و تــو بـایــد بـهـتــریــن خــودت بـاشــی و بـشــوی بــرای مــن . . .

 

خــوب ِ مــن ، هـنــر عـشـق در پـیـونـد تـفـاوت هــاسـت ،

 

و مـعـجــزه اش نــادیـده گـرفـتـن کـمـبــودهــا . . .


برچسب‌ها: گاندی, همسر گاندی, عکس های گاندی, نامه گاندی, وصیت نامه گاندی
نوشته شده در شنبه هشتم آذر 1393ساعت 11:1 توسط تنها| |
مردی که درباره پیامبر فیلم ساخته بود در یک واقعه ی آتش سوزی مرد وآمریکا این خبر را پوشانده یک خواهر فلسطینی خواب دیده کسی که این خبر را منتشر کند خداوند 4ساعت بعد به او پاداش میدهد بخدا شخصی به اسم محمد خواب رسول الله(ص) را دیده که به او گفته به مسلمانان بگو کسی که این خبر را نشر کند درمدت 4 روز بسیاااااار خوشحال خواهد شد و کسی که نسبت به آن بیخیالی کند بسیار غمگین خواهد شد این خبر را به اندازه ای که میتوانی برای دوستانت بفرست الله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله یاالله

نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 19:7 توسط تنها| |
امروز معلم عشقم گفت:

 تو خط موازی هیچگاه بهم نمی رسند مگر این که یکی از آن ها خود را بشکند!

 گفتم: من که خود را شکستم پس چرا به او نرسیدم؟؟؟!!!

 لبخند تلخی زد و گفت: شاید او هم به سمت خط دیگری شکسته باشد...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 10:7 توسط تنها| |

همیشه یه شیشه عـطرِ خـــالی رو مــیزت داری

هرکی اینو میبینه میگه این به چه دردی میخوره

بندازش دور

اما تو نمیتونی به اونا حالی کنی

همین شیشه برای تو یه عالمه خاطرست.....!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 13:31 توسط تنها| |
همیشــــه دلتنگی
به خاطر نبـــــــودن شخصی نیست
گاه به علت حضور کسی در کنارت استـــــــ
که حواسش به تــــــــو نیستــــــــ


برچسب‌ها: دلتنگی
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 0:11 توسط تنها| |

چه بی صدا رفت

چه آرام و بی ریا رفت

او رفت ، اما از  قلبم هیچگاه نرفت.

روزها رفتند، اما یاد او از خاطره ها نرفتند .

خورشید رفت ، غروب آمد ، اما نام او از دلم نرفت و مهرش همیشه در 

 کنج دلم ماند.

او هست اما نیست ، او در قلب من است اما در  کنارم نیست.

او رفت ، سهم من از رفتن او قطره های بی گناه اشکهای من بود.

او رفت اما هنوز قصه پا برجاست ، زندگی تمام نشده ، صدایش همیشه

 برایم آشناست.


او رفت ، اما من هنوز هستم ، او هست ، زیرا من نیمه ی دیگری از او هستم.


ما یکی هستیم ، او رفت اما هنوز به عشق هم زنده هستیم ، او نیست ،

 اما به عشق هم عاشق هستیم.


دسته گلی از گلهای نرگس چیده ام ، به یادت در طاغچه ی اتاق گذاشته

 ام ، عطر تو همیشه در اتاقم پیچیده ، یاد تو هنوز از خاطر گلها بیرون

 نرفته.

آن زمان که تو بودی ، دنیا برایم بهشت بود ، این تقدیر و سرنوشت بود که

 تو رفتی ، اما هنوز هم دنیا برایم زیباست ، زیرا یاد تو همیشه در 

دلهاست.

او رفت ،

چه بی صدا رفت ،

چه آرام و بی ریا رفت…

نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 12:55 توسط تنها| |
یکی از فانتزیام اینه که با دوستام برم ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻥ! ﺑﻌﺪ ﺗﻮی ﺑﺮﻑ ﻭ ﺑﻮﺭﺍﻥ ﻣﻦ ﭘﺎﻡ ﺑﺸﮑﻨﻪ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺘﻮﻧﻢ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﻢ! ﺑﻪ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﮕﻢ ﺑﺮین ﻭ ﻣﻨﻮ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺬﺍﺭین ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﻮ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺪین . . .
ﺑﻌﺪ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﮕﻦ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﻣﻦ ﺑﮕﻢ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﻮ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺪین، به فکر من نباشین . . .
ﺑﻌﺪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﺮﻥ ﻭ ﻣﻨﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺬﺍﺭﻥ . . .
ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺗﻮ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻥ ﮔم شدﻥ ﻭ ﯾﻪ ﺷﯿﺮ ﮐﻮهی ﻭﺣﺸﯽ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺍﻭﻧﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﻓﺮﺍﺭ میرسن به لبه ی یه پرتگاه و گیر ﻣﯿﮑﻨﻦ . . .
ﺑﻌﺪ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﻩ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﻨﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﯾﻪ ﺷﻠﯿﮏ ﺑﯿﺎﺩ (به همراه اون اکوی تو کوهستان) ﻭ ﺷﯿﺮﻩ ﺑﯿﻔﺘﻪ زمین ﻭ ﭘﺸﺖ ﺍﻭﻥ ﺻﺤﻨﻪ ﻣﻦ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺗﻔﻨﮓ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯﺵ ﺩﻭﺩ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯿﺸﻪ با ﯾﻪ
ﭘﺎﯼ ﻣﺠﺮﻭﺡ ﻭﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ. خورشید ﺑﻪ ﺭﻧﮓ نارنجی داره پشت سرم غروب میکنه. یه تف میندازمو میرم تو برف و بوران و مه شدید محو میشم!
آره میدونم. من باید اسکار میگرفتم ولی حقمو خوردن!

نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 20:30 توسط تنها| |

میخوام برم جلوم و نگیر این شهر دیگه پر شده از غم،

میخوام برم دیگه خسته ام از این همه رنگ و ریا،

از عشق های دروغی، از آدمای بی وفا، این بغض من برگ صداست،

از تو نشنیدم یه حرف راست، دروغ گفتی دوست دارم،

دوستم نداشتی، بی احساس ... تو بی وفا، دو دل بود دلت ...

من دیگه نمیتونم بمونم، موندنم مثل مردنمه،

این گیر من دیگه آخر درد و غم و ناچاریه خودت هم میدونی درد عشق،

درد عجیب و کاریه، تو بودی عشق من، ولی شدی سهم کسای دیگه،

دستت رو از تو دستم کشیدی گذاشتی تو دست دیگه،

به راحتی رد شدی از تموم خاطراتمون، این عاشق بیچارت و

بد جور کردی بی خونه مون، تو پشت پا زدی به عشقمون نگفتی

که من میمیرم، باید بدونی بی وفا حتی از جون خودمم سیرم،

باید بدونی بی وفا حتی از جون خودمم سیرم ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 15:10 توسط تنها| |
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه

يه گذشته فراموش شده بناميشه

نميتوني تو زندگي پيشرفت کني، مگه اينکه

 اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي

 گذشتت از ذهنت بره

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 14:22 توسط تنها| |
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! / هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!


هیچ کس اشکی برای ما نریخت / هر که با ما بود از ما می گریخت


چند روزی هست حالم دیدنیست / حال من از این و آن پرسیدنیست


گاه بر روی زمین زل می زنم /گاه بر حافظ تفأل می زنم


حافظ دیوانه فالم را گرفت / یک غزل آمد که حالم را گرفت:


ما ز یاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 10:9 توسط تنها| |

دگر صبح است و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است
دگر خورشید از پشت بلندی ها نمودار است
دگر صبح است
دگر از سوز و سرمای شب تاریک ، تن هامان نمی لرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه ، از زبان ما در شب ها نمی ترسد
دگر شمع امید ما چو خورشیدی نمایان است
دگر صبح است
کنون شب زنده داران صبح گردیده
نخوابید ، جنگ در پیش است
کنون ای رهروان حق ، شب تاریک معدوم است
سفیدی حکم و در دادگاهش هر سیاهی خرد و محکوم است
کنون باید که برخیزیم و خون دشمنان تا پای جان ریزیم
دگر وقت قیام است و قیامی بر علیه دشمنان است
سزای حق کشان در چوبه ی دار است
و ما باید که برخیزیم
دگر صبح است
چنان کاوه درفش کاویانی را به روی دوش اندازیم
جهان ظلم را از ریشه سوزانده ، جهان دیگری سازیم
دگر صبح است
دگر صبح است و مردم را کنون برخاستن شاید
نهال دشمنان را تیغ ها باید
که از بن بشکند ، نابودشان سازد
اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد
قوی چوپان بباید نیش او ببندد
اگر غفلت کند او خود گنه کار است
دگر صبح است
دگر هر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است
و این افسردگی ، ناراحتی ، عار است
دگر صبح است و ما باید برافروزیم آتش را
بسوزانیم دشمن را
که شاید همره دودش رود بر آسمان شیطان
و یا همراه بادی او شود دور از زمین ها
دگر صح است
دگر روز تبه کاران به مثل نیمه شب تار است

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 21:32 توسط تنها| |

مهم این نیست که رفتی ، مهم اینه که دیگه برنگردی

عزیزم ، وقتی یکی رو “تیک” می زنی ، رو بقیه “ضربدر” بزن لطفا !!!
.
.
یه سری از آدم هارو نباید بالا برد ، باید بالا آورد !

.به هر آدمی پیله نکنین ، توهم پروانه شدن می گیرتشون !

باید به بعضی ها گفت :
ظرفیت پشت تکمیل است لطفا از جلو خنجر بزن …

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 14:46 توسط تنها| |
آینه پرسیدکه چرادیر کرده است؟ نکنددل دیگری اورا اسیرکرده است؟

خندیدموگفتم او فقط اسیرمن است. تنها دقایقی چندتأخیر کرده است.

گفتم امروز هوا سردبوده است شاید موعدقرارتغییرکرده است.

خندیدبه سادگیم و آینه گفت: احساس پاک تورازنجیر کرده است.

گفتم ازعشق من چنین سخن نگو گفت خوابی سالها دیرکرده است.

در آینه به خودنگاه میکنم آه عشق توعجیب مراپیر کرده است.

راست گفت آینه که منتظرنباش او برای همیشه دیرکرده است.

نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 12:22 توسط تنها| |
گفتمش آغاز درد عشق چیست؟

گفت آغازش سراسر بندگیست

گفتمش پایان آن را هم بگو

گفت پایانش همه شرمندگیست

گفتمش درمان دردم را بگو

گفت درمانی ندارد بی دواست

گفتمش یک اندکی تسکین آن

گفت تسکینش همه سوز و فناست

نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 0:13 توسط تنها| |
از سخن چينان شنيدم آشنايت نيستم

خاطراتت را بياور تا بگويم کيستم

سيلي هم صحبتي از موج خوردن سخت نيست

صخره ام هر قدر بي مهري کني مي ايستم

تا نگويي اشک هاي شمع ازکم طاقتي است

در خودم آتش به پا کردم ولي نگريستم

چون شکست آينه، حيرت صد برابر مي شود

بي سبب خود را شکستم تا بيننم کيستم

زندگي در برزخ وصل و جدايي ساده نيست

کاش قدري پيش از اين يا بعد از آن مي زيستم

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 18:21 توسط تنها| |

فیلمـ مسـפֿـره اے بہ نامـ "زنـבگـے"
با بازیگر مزפֿـرفـے بہ نامـ "مـלּ"

از کارگرבاטּ פֿــوبـے بہ نامـ "פֿــבا" واقعا بعیـב بوב ...

بـِہ بَعضےــآ بـآسـ گـُفتـ ے ِ  بـَرنـآمــہ بـذار בیگِـہ  نَبینمِـتــ :|

بِـہ سلـآمتـے اونـآیـے کِـہ بـآ ـهـرکـے بُــر خـورבטּ ... ـــآس مـونـבטּ :)

בآرَمـ واقـعا کـمـ میآرَمـ ؛ بـَسـہ בُنیـا ؛ لـآشـی بازے بسـہ...!

نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 20:32 توسط تنها| |

چقدر کم توقع شده ام نه آغوشت را میخواهم نه یک بوسه

نه دیگر بودنت را..... همین که بیایی و از کنارم رد شوی...

کافی است مرا به آرامش میرساند...

حتی اصطحکاک سایه هایمان.............؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 9:38 توسط تنها| |

من مانـده ام و یک برگـه سفیـد!!!
یک دنـیا حرف نا گفتنـی!!!
و یک بغـل تنهایـی و دلتنگـی...
درد دل من در این کـاغذ کوچـک جا نمی شود!!!
در این سکـوت بغض آلـود
قطـره کوچکـی هوس سرسره بـازی مـی کند!
و بـرگ سفیـدم
عاشقـانه قطره را به آغـوش می کشـد!
عشـق تو نوشتنی نیست...
در برگـه ام , کنار آن قـطره
یک قـلب کوچک مـی کشم !
و , وقــت تمـام است!!!
برگــه ها بـالا.!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 10:4 توسط تنها| |

خداونـــدا...

تو میدانیـــــ کــ ه منـــــ دلواپســـــِ فردایــــــِ خـود هــــستمــــ

مبـادا گمـــ کنمـــ راهـــــــِ قشنگــــــِ آرزوهــا را

مبـادا گمـــ کنمـــ اهدافــــــِ زیبــــا را

دلمـــ بینــــِ امـید و ناامـــیدیـــــــــ

میـــــ زند پرســـــ ه

میــکنـد فــــــریاد

میــشود خستـــــــــ ه

مـــرا تنهـــــا تو نگـــذاریــــ

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 12:9 توسط تنها| |
يـه وقتايی کـه دلت گرفته،

بغض داری، آروم نـيستی، دلت براش تـنگ شده

حوصلـه هيچکسو نداری

بـه يــاد لحظه ای بيفت که اون

همـه ی بی قراری های تو رو

ديد، اما

چشماشو بست و رفت.

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 12:10 توسط تنها| |

واز عاشقانه ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای دادکس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

بادا مبادا گشت و مبادا به باد رفت

آیا ز یاد رفت و چرا در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 20:49 توسط تنها| |

مثل سیگار مانده ام میآטּ انگشتانتـــ


نـﮧ مرا مِـِــے کشی

نــﮧ خــ ــــاموش مِـِــے کنی...

فراموش کرבه اے!

اگر انگشتانتــــ بسوزב

مـَטּ چــﮧ خاکسترے بــﮧ سر کنمـــ

نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 22:18 توسط تنها| |

شده بعضی وقتا یهو دیگه دوسش نداشته باشی؟

به خودت میگی اصلا واسه چی دوسش دارم؟

مگه کیه؟

مگه واسم چی کار کرده؟

مگه چی داره که از همه بهتر باشه؟ ...

اصلا من که خیلی از اون بهترم...

بعد به خودت میخندی...

که اصلا واسه چی خودتو اینقدر اذیت کردی؟

یهو یه چیزی یادت میاد...

یه چیز خیلی کوچیک...

یه خاطره...

یه حرف ...یه لبخند ...

یه نگاه ...

و بعد ...

همین ...

همین کافیه تا به خودت بیای ...

و مطمئن بشی که...

 ...

هرگز نمیتونی فراموشش کنی

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 21:11 توسط تنها| |
سلامتیه پسرا نه واسه ریشو قدشون،واسه معرفتشون!
سلامتیه دخترا نه واسه چشمای ناز و پوستای صافشون،واسه قلبای پاکشون...
سلامتیه خودم نه واسه این حرفام...واسه اینکه مرهم ندارم واسه دردام..

نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 12:29 توسط تنها| |

عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب

عشق یعنی انفجار احساسات

عشق یعنی کم کردن فاصله ها

عشق یعنی کلید یک رابطه ای محکم

عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن

عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه

عشق یعنی مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کنی

عشق یعنی کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه

عشق یعنی وقتی باهاش قرار داری به خودت برسی

عشق یعنی یک عالمه حرف رو با یه اشاره گفتن

عشق یعنی هولش بدی تو یک مسیر درست

عشق یعنی یه بازی که تمومی نداره

عشق یعنی از هیکلش تعریف کنی

عشق یعنی من وتو ما میشویم

عشق یعنی حرفشو باورکنی

نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 11:48 توسط تنها| |

ازم پرسید به خاطره کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"، بهش

گفتم : "بخاطر هیچکس"

پرسید : پس به خاطره چی زنده هستی؟ با اینکه دلم داد میزد "به خاطر دل تو"، با یه بغز غمگین بهش

گفتم: "بخاطر هیچی"

ازش پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت :

 به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است.

افسوس که شرط عشق و فراموش کرده بودم!.

نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 20:29 توسط تنها| |
شیشه نازک احساس مرا دست نزن !
چِندشم می شود از لک انگشت دروغ !!!
آن که میگفت که احساس مرا می فهمد …
کو کجا رفت ؟ که احساس مرا خوب فروخت !

نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت 11:44 توسط تنها| |

این روزها دیوارهای سپید اتاقم زیادپچ پچ میکنند...

حرفهایشان جالب بنظرمیاید...

میگویند ازاشکهای من روسیاه شده اند

مانده اند تو چطور هنوز روسفیدی..!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 10:45 توسط تنها| |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت
لینک باکس